تبليغاتX
Ya ZAhra - حقایق دینی
دین و فرهنگ

$ عمر ادعاء مى‌كند : رفته بودم تا پيامبر را كشته و جايزه ابو جهل را بگيرم كه شنيدم از غيب هاتفى ندا داده و بشارت مى‌دهد كه امر بزرگ ونجات‌بخش ظهور كرده و مرا بشارت داد به فضيلت و مقامى بزرگتر از عزت و مقام بنى عدى ! !`

- كنز العمال ج 12 ص 552 `

35744 - عمر مى‌گويد : با ابوجهل و شيبه ابن ربيعه نشسته بوديم كه ابوجهل گفت : اى گروه قريش همانا محمد ( ص ) خدايان شما را فحش داده و اعتقادات شما را جهل و نادانى شمرده است و خيال مى‌كند پدران شما كه از دنيا رفته‌اند ، همه در آتش جهنم خواهند بود ، بدانيد كه هر  كس محمد ( ص ) را بكشد من صد شتر سرخ و سياه و هزار اوقيه ( پيمانه ) نقره به او خواهم داد . عمر مى‌گويد : در حاليكه شمشير بسته و تيروكمان به دوش داشتم از آنجا خارج شده تا پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم را يافته و بكشم . در راه به گوساله‌اى رسيدم كه آنرا ذبح كرده بودند ، ايستادم تا آنرا نگاه كنم

 

 

 كه احساس كردم از درون گوساله كسى فرياد مى‌زند : اى آل ذريح ، امر نجات بخش آمد ، مردى كه به زبان فصيح صحبت مى‌كند ، شما را دعوت به شهادت به لا اله الا الله و محمدا رسول الله ، مى‌نمايد . فهميدم كه آن صدا مرا مخاطب قرار داده ، از آنجا گذشتم به گوسفندى رسيدم ، كه ديدم هاتفى ( از غيب ) ندا مى‌دهد ، و اشعارى به اين مضمون مى‌خواند : اى مردم افكار باطل و تكيه كردن به بتها را رها كنيد ، من شما را مانند حيوانات مى‌بينم ، نگاه كنيد به نورى كه تاريكى‌ها را دريده و از سرزمين تهامه ، درخشيده است . كه چه امام و پيشواى كريم و بزرگوارى است ، بعد از كفر و ضلالت ، اسلام آورد ، و نيكى و صله ارحام ، دين اوست . به خود گفتم به خدا قسم او هيچ كس جز مرا مخاطب قرار نداده ، از آنجا گذشته تا به بت ضمار رسيدم كه ديگر هاتفى از درون بت ندا مى‌دهد و اشعارى به اين مضمون مى‌خواند : `

بت را ترك كنيد و تنها خداست كه بعد صلوات بر محمد ( ص ) پرستيده مى‌شود . آنكس كه بعد از پسر مريم ( حضرت عيسى ( ع ) ) به نبوت رسيده شخص هدايت يافته‌اى از قريش است . آنانكه بت مى‌پرستند خواهند گفت : اى كاش هرگز بت و مانند بت پرستيده نمى‌شد . `

اى ابا حفص ( كنيه عمر ) صبر كن ، تو ايمان خواهى آورد ، و عزتى غير از عزت بنى عدى خواهى يافت . عجله نكن ، تو ياور دين او خواهى بود كه حقيقتا با دست و زبان  ، او را يارى خواهى كرد . بخدا قسم مىدانستم كه آن صدا مرا مى‌خواند . همان اثناء پيش خواهرم رفتم كه شوهرش و خباب بن ارت هم آنجا بودند . خباب به من گفت : واى بر تو عمر ! مسلمان شو ، گفتم آب بياورند ، وضو گرفته و نزد پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم رفتم ، حضرت فرمود : دعاى من درباه تو مستجاب شد اسلام بياور ، مسلمان شدم و چهل و چهارمين نفرى بودم كه اسلام آوردم ، سپس اين آيه نازل شد ( يا ايها النبى حسبك الله ومن تبعك من المؤمنين ) ( اى پيامبر خدا و كسانى كه ايمان آورده اند براى تو كافى مى‌باشند ) `

 `

$ عمر ادعا مى‌كند كه پس از شنيدن قرآن در مسجد ، مسلمان شدم !! `

- سيره ابن هشام ج 1 ص 232 `

ابن اسحاق مى‌گويد : عبدالله بن ابى نجيح مكى از اصحاب خود ، عطاء و مجاهد يا از راويان ديگر نقل مى‌كند ، آنگونه كه از خود عمر روايت مى‌كنند ، مى‌گويد : من از اسلام دور بودم ، و در زمان جاهليت داراى شراب زيادى بودم ، هميشه شراب به همراه داشتم ، هم شراب را زياد دوست داشتم وهم زيادى مى‌خوردم ، مجلسى داشتيم در خرورة كه عده‌اى از قريش در آنجا در خانه‌ هاى آل عمر بن عبد بن عمران المخزومى جمع مى‌شدند . يكشب بقصد آن مجلس بيرون آمدم ، اما در آنجا هيچكس را نيافتم ، بخود گفتم : اگر فلان شراب فروش را بيابم ( كه در مكه شراب فروشى داشت ) شايد شرابى براى نوشيدن پيدا كنم ، آمدم ولى او را پيدا نكردم ، گفتم خوب است نزد كعبه رفته وهفتاد و هفت بار طواف كنم . به مسجد الحرام رفته ، خواستم طواف كنم كه ديدم رسول خدا صلى

 

 

الله عليه ( وآله ) وسلم رو به شام ، در حاليكه كعبه بين او و شام قرار داشت ، بين ركن اسود ( حجر الاسود ) و ركن يمانى مشغول نماز است . بخود گفتم خوب است نزديك رفته تا بشنوم چه مى‌خواند ، بعد گفتم شايد اگر نزديك او شوم ، بترسد ، لذا از طرف حجر الاسود رفته پارچه‌ هاى حجر الاسود را برداشته بروى خود گذاشتم سپس قدرى راه رفته تا مقابل حضرت قرار گرفتم ، هيچ مانعى بين من و ايشان جز آن پارچه‌ ها نبود . پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم مشغول خواندن قرآن در نماز بود . هنگامى كه قرآن را شنيدم ، رقت قلب به من دست داد ، اسلام در دلم نفوذ كرد ، همانجا ماندم تا نماز حضرت تمام شد ، برنامه حضرت چنين بود هر گاه كارش تمام مى‌شد ، از طرف خانه ابن ابى حسين خارج مى‌شد زيرا راه حضرت از آن طرف بود ، سپس از محل سعى گذشته و از راه خانه عباس بن مطلب و .... تا به خانه‌اش مى‌رسيد . خانه حضرت در دار الرقطاء بود كه بدست معاويه پسر ابو سفيان بود . عمر مى‌گويد : من دنبال حضرت براه افتادم تا در ميان راه خانه عباس و ابن ازهر به حضرت رسيدم ، حضرت بمحض آنكه وجود مرا احساس كرد ، مرا شناخت و گمان كرد كه دنبالش راه افتاده‌ام تا او را اذيت و آزار رسانم ، مرا از اين كار نهى كرد ، سپس پرسيد : ابن خطاب در اين ساعت اينجا چكار ميكنى ؟ گفتم آمده‌ام تا بخدا و رسولش و آن چه فرستاده ، ايمان بياورم . حضرت ، خدا را شكر نمود و فرمود : خداوند ترا هدايت كرده ، سپس به سينه من دست كشيد و برايم دعا كرد كه ثابت و پابرجا بمانم . سپس حضرت رفت و وارد خانه‌اش شد . ابن اسحاق مى‌گويد : خدا به اين قضيه عالم‌تر است . `

 `

- كنز العمال ج 12 ص 545 `

35739 - از عمر روايت شده در پى رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم رفتم تا متعرض حضرت شده و او را بيازارم اما حضرت جلوتر از من وارد مسجد شد ، و شروع به خواندن سوره الحاقة از كيفيت قرآن تعجب كرده ، بخود گفتم : بخدا قسم اين شخص شاعر است همچنانكه قريش مى‌گويند ، تا رسيد به اين آيه ( انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون ) ( اين گفتار رسول كريمى است و او شاعر نيست ، شماها چقدر كم مى‌دانيد ) گفتم او كاهن و غيب‌گو است ، حضرت اين آيه را خواند ( ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ) ( اين قرآن قول غيب‌گو و كاهن نيست ، شماها چقدر كم پند مى‌گيريد ) تا آخر سوره ، بالاخره اسلام در دلم رخنه كرد.`

 `

- الدر المنثور ج 6 ص 258 `

احمد از عمر بن خطاب روايت مى‌كند : در پى رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم رفتم تا متعرض حضرت شده و او را بيازارم اما حضرت جلوتر از من وارد مسجد شد ، و شروع به خواند سوره الحاقة شد ، از كيفيت قران تعجب كرده ، بخود گفتم : بخدا قسم اين شخص شاعر است همچنانكه قريش مى‌گويند ، تا رسيد به اين ايه ( انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون ) ( اين

 

 

گفتار رسول كريمى است و او شاعر نيست ، شماها چقدر كم مى‌دانيد ) گفتم او كاهن و غيب‌گو است ، حضرت اين آيه را خواند ( ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ) ( اين قرآن قول غيب‌گو و كاهن نيست ، شماها چقدر كم پند مى‌گيريد ) تا آخر سوره ، بالاخره اسلام در دلم رخنه كرد.`

 `

- كنز العمال ج 12 ص `

3574 - جابر مى‌گويد : عمر براى من تعريف كرد : خواهرم درد زايمان داشت ، از خانه خارج شده بطرف كعبه رفتم . عمق تاريكى شب بود ، ديدم رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم داخل حجر شد و نماز خواند سپس برگشت ، چيزهائى شنيدم كه تا آن موقع مانند آن را نشنيده بودم ، بدنبال حضرت خارج شدم حضرت پرسيد ، كه هستى ؟ گفتم عمر ، فرمود : چرا نه شب و نه روز ، مرا رها نمى‌كنى ؟ ترسيدم كه حضرت مرا نفرين كند ، لذا گفتم : أشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله ( شهادت مى‌دهم كه خدائى جز الله نيست و شهادت مى‌دهم كه تو رسول خدائى ) حضرت فرمود : اين امر را پنهان كن و اسلامت را مخفى نما ، گفتم :  قسم به كسى كه ترا بحق فرستاده ، آنرا اعلام خواهم كرد همچنانكه شرك را اعلام كردم . `

`

- مجمع الزوائد ج 9 ص 62 `

انس بن مالك مى‌گويد : رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم شب پنجشنبه دعا كرد : خدايا اسلام را به عمر بن خطاب يا به عمرو بن هشام عزيز كن ، روز جمعه ( فرداى آن شب ) عمر آمد و مسلمان شد . طبرانى در اوسط اين روايت را نقل كرده كه در سند آن قاسم بن عثمان بصرى است كه ضعيف است . از عمر بن خطاب روايت شده : در پى رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم رفتم تا متعرض حضرت شده و او را بيازارم اما حضرت جلوتر از من وارد مسجد شد ، و شروع به خواندن سوره الحاقة شد ، از كيفيت قرآن تعجب كرده ، بخود گفتم : بخدا قسم اين شخص شاعر است همچنانكه قريش مى‌گويند ، تا رسيد به اين آيه ( انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون ) ( اين گفتار رسول كريمى است و او شاعر نيست ، شماها چقدر كم مى‌دانيد ) گفتم او كاهن و غيب‌گو است ، حضرت اين آيه را خواند ( ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ) ( اين قرآن قول غيب‌گو وكاهن نيست ، شماها چقدر كم پند مى‌گيريد ) تا آخر سوره ، بالاخره اسلام در دلم رخنه كرد.`

ثوبان مى‌گويد : رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم دعا كرد : خدايا اسلام را به عمر بن خطاب عزيز فرما . خواهر عمر اول شب اين آيه را خواند ( اقرأ باسم ربك الذى خلق ) عمر به حدى او را زد كه نزديك بود  بميرد  ، نيمه‌ هاى شب عمر دوباره شنيد كه خواهرش همان آيه را مى‌خواند ، بخود گفت : اين شعر و ترانه نيست ، لذا بلند شد تا نزد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم برود ، دم درب خانه بلال را ديد ، در را فشار داد ، بلال گفت ، كيست ، گفت عمر بن خطاب ، بلال گفت صبر كن تا برايت اجازه بگيرم ، سپس به حضرت عرض كرد : يا رسول الله عمر درب خانه است ، حضرت فرمود

 

 

: اگر خدا بخواهد عمر را به دين اسلام هدايت خواهد كرد . و به بلال دستور داد در را باز كند . سپس حضرت بازوهاى عمر را گرفت و او را كشيد و فرمود : چه مى‌خواهى ، براى چه آمده‌اى ؟ گفت : آنچه را كه به آن دعوت مى‌كنى بر من عرضه نما ( يعنى اسلام را به من معرفى كن ) حضرت فرمود : شهادت بده كه خدائى جز الله نيست ، وشهادت بده كه محمد ( ص ) بنده و رسول خدا است . عمر همانجا مسلمان شد و مسلمان بيرون رفت . `

و از ابن عباس روايت شده : هنگامى كه عمر مسلمان شد ، قوم ( قريش يا بنى عدى يا ... ) گفتند كه جمعيت ما نصف شد . `

طبرانى هم اين روايت را آورده كه در سند آن نضر بن عمر است كه روايات او اعتبار ندارد . `

و عبدالله بن مسعود مى‌گويد : مسلمان شدن عمر  فتح و پيروزى ، هجرت او نصرت و يارى و خلافت او رحمت براى امت اسلام بود ، بخدا قسم ما نمى‌توانستيم در كنار كعبه نماز بخوانيم تا آنكه عمر اسلام آورد ، و با مشركين جنگيد تا ما را رها كردند و توانستيم در خانه خدا نماز بگذاريم . طبرانى هم اين روايت را آورده ، و در آن آمده كه نمى‌توانستيم بطور ظاهرى و علنى در كعبه نماز بخوانيم ، ورجال روايت هم صحيح هستند فقط قاسم است كه جدش ابن مسعود را درك نكرد تا مستقيما از او روايت كند . `

`

$ از ابن عباس روايت شده : اولين كسى كه اسلام را آشكار ساخت ، عمر بن خطاب بود.`

- الدر المنثور ج 4 ص 69 `

عبدالرزاق وابن منذر از زهرى روايت مى‌كنند : دشمنى عمر بن خطاب با رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم بسيار شدت داشت تا آنكه روزى به رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم نزديك شد ، در حاليكه حضرت مشغول نماز بود ، شنيد كه حضرت اين آيه را تلاوت مى‌فرمايد ( وما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لا رقاب المبطلون ) ( چنانچه اين كتاب را قبلا خوانده بودى يا آنرا با دستت لمس كرده بودى الآن اهل باطل در آن شك مى‌كردند ) تا آيه شريفه ( بلغ الظالمون ) و اين آيه شريفه ( يقول الذين كفروا لست مرسلا ) ( كسانى كه كافر شده‌اند مى‌گويند تو پيامبر نيستى ) تا آيه شريفه ( علم الكتاب ) عمر منتظر شد تا نماز حضرت به پايان رسيد سپس دنبال حضرت رفت و اسلام آورد . `

 `

$ عمر ادعا مى‌كند : رفت تا پيامبر ( ص ) را بكشد ، ولى توسط خواهر و شوهر خواهرش اسلام را شناخت و قرآن را از زبان خواهرش شنيد و مسلمان شد !! `

 

 

ادامه دارد...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:25  توسط فرهاد  | 

 

دریافت کد ثانیه شمار غیبت امام زمان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ